تهران - حیاتمنتظر بودم تا امتحانها تموم بشه و
تابستون همراهش برم جبهه. بعضی حرفهاش رو نمیفهمیدم. میگفت:"خمپارهها هم چشم دارند." نشسته بودیم وسط محوطه، داشتیم قرآن میخوندیم. صدای سوت خمپارهاومد. هر دو خوابیدیم زمین. گرد و خاککه خوابید، بلند شدم، اما او نه. تازه فهمیدم خمپارهها هم چشم دارند...